در این اوآخر دو اتفاق غیر منتظره و خنده دار، برای من رخ داد؛ یکی اینکه چندی پیش مرا « بایسکیل» زد و دیگر اینکه وحید وارسته ـ به زعم خودش ـ مرا در ماهنامة ارزشمند « ترنم» نقد کرد؛ اما او بی آنکه حتا به عفت قلم توجه یی داشته باشد گپ را به تهمت و بهتان و توطئه و ... رساند که با خوانش این نوشتة من آنهارا متوجه خواهید شد، وقتی این اتفاقات را برای دوستان تعریف میکردم ، با کمال بی باوری می خندیدند.
آنچه در گام نخست، برای من مهم و افتخار آفرین است این است که من توانستم با تجربه های خود در زمینة نوشتن نقد، حتی کسانی مثل علی حیدر ِوحید را نیز به نوشتن وا دارم که باید دوستان این مهم را در تقویت فرایند نقد، بخصوص در ولایت بلخ، درنظرداشته باشند. در همین جا سپاسگزاری میکنم از وحید که مرا متوجة کاستی ها ـ فقط کاستی هاـ آنهم نه در زمینة شعر، بلکه درزمینة دستور و وزن کرد؛ آقای وحید کاملاً در باره « بادی » گپ زده است؛ برایش این راهم بگویم که « بادی را چه میکنی ، کَش را ببین! » وقتی یاد داشت های او را خواندم به یادِ نخستین نوشته های خود افتادم که گاهی احساسات در من حاکم میشد، و در نتیجه چیزهایی مینوشتم؛ از این دست نوشته هاآخرین نوشتة من در بارة نقد ی بود که سید رضا محمدی شاعر جدی و کم نظیر، زیر نام « شاعر یا شاهر» در بارة داکتر حامد نوشته بود و من به دلایلی جوابیه یی به سید رضا نوشتم که پیش از آن، جوابیة خودِ داکتر حامد در «اقتدار ملی » چاپ شد.
من عادتاً در دو حالت مینویسم، یا وقتیکه کتابی خوشم بیاید و در آن کشف های شاعرانه یی باشد یا هم وقتی ببینم که در مجموعة شعریی ضعف های قابل یاد کرد وجود دارد و شاعر آن هم ادعا های شاخدار دارد. مثلاً نقدی که برکتاب سید ضیاء نوشتم از مورد اولی است که 90 در صد به زیبایی ها اشاره شده است و هیچ وقت نمی گویم که این است و جز این نیست، دیدگاهم را ارایه میکنم و اگر کسی حرفی قانع کننده ، برایم مطرح کند مشکلی با او ندارم. ولی در این اواخر دونقد، براثر اصرار دوستان نوشتم یکی در بارة نخستین کتاب شعرابرهیم امینی، شاعر قابل اعتنا، و دیگر در بارة شعر های کاوه جبران.
که درنوشتن نقد اولی ، اصرار محترم شجاع الدین ژکفر حسینی، انگیزة اصلی بود که همین دو نقد، ـ به قول بچه هاـ علی حیدر وحید را «بیتاب» کرده است. وارسته جوانی با استعداد است بخصوص در زمینة فراگیری زبان های خارجی. من این نوشتة او را به دیده قدر می نگرم وبرای او بردباری ، مطالعه و احساس های والاترآرزو میکنم؛ چه خوب است حرفهای خودرا ازاین طریق با هم دگربگوییم ، به جای آنکه همچون آدم های نانجیب، برای شخصیت های حقوقی ، در انترنت « وبلاک » بسازیم و « ویروس» عقده های خود را در سطح جهانی منتشرکنیم و با سوی استفاده از امکانات وبلاک نویسی ، به فرهنگ و زبان فارسی خیانت نماییم.
چنانچه احساس میکنم آقای وارسته در این نوشتة خود ، کمی دست وپاچه و مشوش است؛ با آنکه میدانم شایسته ترین جواب او « خاموشی » است، اما حرف هایی باوی دارم که درمیان می گذارم و از اینکه وقت خود را صرف پرداختن به چنین نوشته های ناگزیرـ که چون آب برآتش عقده های وحید جان است ـ صرف میکنم از الهة شعر، پوزش میخواهم و به عفت قلم سلام دوباره می فرستم؛ در همین جابگو یم که به جز، اشاره به کاستی هایی که وحید از نوشتة خلیق صاحب « دزدی » کرده است، دیگر همة حرف های او نظریه های « عِندی» وی است او میتواند معنی واژة عربی «عند» رااز بزرگان بپرسد.
از آش کرده ، کاسه داغ است !
مثل آقای علی حیدر وحید من هم به یاد دارم که او روزی در انجمن قلم، درحالیکه محترم ژکفرحسینی یکی از شعر های ابراهیم امینی را میخواند، با ریشخندی می گفت که بیت هایی از این شعر بسیار ضعیف است و ... خنده دار است که اینک ایشان به دفاعِ «معنی دار» از امینی رجز خوانی میکند و من میدانم که او میخواهد « کوفــــت ( . . .) را از شقیقه میگیرد. »
من به صد دلیل می پذیرم که ابراهیم امینی با چاپ نخستین کتابش بیشتر از هر شاعری دیگر استفبال شد و حقش هم بود و این را درنقد خود هم گفته ام؛ اما آقای وحید باید بداند که وقتی شاعری را قابل اعتنا میگوییم به این معنی نیست که هیچ کاستی یی درکارهایش نباشد و من درنقد هایم برمجموعه های خوب، به کاستی ها و زیبایی ها اشاره کرده ام. درزمینة مطرح شدن امینی دربلخ، هیچکس برابرمن تلاش نکرده است؛ اولین بار من او را در روزنامة « بازتاب » معرفی کردم و به همه گفتم که او استعدادی /مهم درشعراست، درمجالس تحویلش گرفتم و چهره اش را برازنده ساختم که خودش این هارا میداند و معترف است، چنانچه این بزرگواری هارا داکتر حامد با ما کرده بود . با همة بچه های « حلقة زلف یار» کارمن همین بوده است. پس این کار «استعداد کُشی» نیست، بلکه استعداد «کَشی» است ! و وحید جان میتواند با خط بینی و یا با دندان گرفتن ازآن، از این تهمت خود، اظهارندامت کند. نمیدانم نظر وحید دربارة بحث زیر چیست؟ که درحاشیه نویسی من آمده بود.
«بعضي غزلهاي اميني حُسن مضاعف دارند و آن گاهي است که او ميخواهد فضاي عاطفي کودکانه يي را وارد شعر بسازد و احساسات روستايي و کودکانة خود را درشعرجاري نمايد براي مثال شعري را که به پدرش تقديم کرده است بخوانيد ص 41 . فضاي ياد شده دراين شعر منجربه خلق تصاوير و صميميتي شگفت زباني شده است،
ننه ! به فکرلباسم نباش ، من از شهر
بر اين جسد دو سه تا مرده شوي آوردم »
تا « عرق » وحید جان خشک نشده ، این را بگویم که شعر« جوان وجدی » بحثی است که درایران به صد هابار، مطرح شده است و کشف بنده نیست، و بیشتر از چشم انداز تاریخی و زمانی مطرح میشود ، اگر از رهگذر جوهر شعرهم مطرح شود درست است و من این بحث را یک ماه قبل از انتشار مجموعة شعر امینی، نوشته بودم که با حاشیه یی بر کتاب وی در اقتدار ملی منتشرشد. چنانچه روزگاری که من و هم نسلانم شعر جوان را میسرودیم، کسانی مثل صالح محمد خلیق و داکتر حامد، شعر جدی بلخ را میسرودند. اینکه برای آقای وحید قابل درک نیست مشکل خودش است که چرا مطالعه نکرده است و از مجامع فرهنگی دوربوده است. این بحث را فرهنگیان برجستة بلخی همه قبول دارند؛ پس تشویش وحید جان بی جا است. آقای وحید این را هم باید بداند که وقتی شاعری نقد مینویسد معنی اش این نیست که درکار های خود وی عیبی وجودندارد اما و قتی وارسته در بارة شعر و نقد حرف میزند او درست به «کَلی میماند که از موی داری گپ بزند » آنقدرها که وحید جان تشویش دارد من درغم وزن و دستور نبوده ام چون دردیدگاه های مدرن، شعر چیزهایی دیگری است. اما تا اندازه یی که میدانم این مسایل را رعایت میکنم ولی وسواس اصلی من کشف یک فضای شاعرانه ، درک یک زمینة عاطفی و بیان شاعرانه ترآن بوده است که دراین راستا به قول صاحبنظران شعر، درافغانستان، کارهای من قابل درنگ است.
بحث خنده داری را وحید جان مطرح کرده مبنی براینکه من در نخستین کتاب خود ـ که نُه سال پیش چاپ شده بود ـ « جهنَم » را نادرست تلفظ کرده و با « هیزم » قافیه گرفته ام و در کتاب دومم آنرا به صورت « جهَنم » آورده ام.او باید بداند که بعضی از واژه های آمده در قرآن کریم، مانندِ جهنم، ریشة فارسی داردو جهنم دراصل به شکل « جهاندُم » بوده است یعنی «دُم» ِ دنیا یا پایان جهان، براین بنیاد تلفظ این واژه به صورت « جهنُم » نیز درست است؛ دیگر اینکه این واژه عربی است و در گویش های بومی و عامیانة بلخی ها به صورت « جهنُم» نیزوجود دارد. مولانا نیز « اسلام علیکم » را به تلفظ « سلام علیک » آورده است. دوم اینکه تلفظ درست آن در کتاب بعدی ام ،آگاه ترشدنِ مرا نشان میدهد. جالب است که این کتاب را وحید جان « تایپ » و « پروف » کرده بود ، و مطمیناً خود وی نیز آن را نمیدانسته است . او می نویسد « من خوب به یاد دارم که مجیر در نخستین مجموعة خود « هه سوحصار و زندان » حتامشکل قافیه دارد، بعد مینویسد « همه سوحصار وزندان ص 52» ازاین معلوم میشود که وحید حتا صفحات شعر های مرا به یاد دارد، واقعاً از ایشان تشکر! دلم برای وحید جان زمانی بیشتر سوخت که وی سه دفتر مرا به خاطر یافتن یک اشتباه دستوری و وزنی، ورق زده است. اگر به جای همین کار، او یک مقاله دربارة نقد را از زبان انگلیسی به فارسی برگردان میکرد، چه قدر ارزش داشت خودش نیز چیزهایی در بارة نقد یاد میگرفت وما هم. به سببِ عدم وقوفش به جوهر شعر ، نگفتم شعری را ترجمه میکرد.
در بارة بیت هایی که وی به خاطر مشکل قافیه آورده است، بیشتر مشکل درخودش است حالا من زودتر کدام موضوع را به او بفهمانم،مثلاً اگر دریک شعر زمینة حاکم و غالب ، عناصری مثل عاطفه یا موسیقی یا اندیشه باشد، فرق نمی کند که قافیه در بیت دوم تکرارشود ، مهم این است که ببینیم آیاشاعر کلامش را به مرز شعر آورده یا خیر اگر آورده چگونه ؟ درصورتیکه شاعر با چنین کاستی ها، کارشاعرانه یی نیزنکرده باشد حرف وحید جان « حیدر » نیست.
اینکه من ـ به زعم او ـ ادعاکرده ام که جوانان « وزن و قافیه را از من یادگرفته اند » درست است! یا گیریم که نادرست، تشویش آقای وارسته در این ارتباط چیست ؟ به او نمیگویم به تو چی ؟ با مثال واضع میسازم؛ چنانچه ما نیز وزن و قافیه و مسایل مهم دیگر را از داکتر حامد یاد گرفته ایم و آقای وحید نیز وزن و قافیه را ـ به اعتراف خودش ـ «در انجمن نویسنده گان آزادِ بلخ یاد گرفته است .»
و من قراراست بنابر ضرورت، کورس دیگری را برای تازه گامان شعر، در انجمن نویسنده گان بلخ، به راه بیندازم؛ ای کاش وحید جان نیز در این کورس می بود تا در کنار وزن و دستور، شعرگفتن را هم یاد می گرفت.
آقای وحید میتواند با ادعای بچه گانه اش که« شعر های او از شعر های من بهتر است » دل خوش کند. امااین را بداند که « از کوزه همان برون برآید که دراوست » اما با مطرح کردن این که امینی چه میکند و « زلف یار » چه می کند، آذر مهر ، چه میگوید یا « واکنش های احتمالی » و ... وارسته و هیچ کس دیگر نمی تواند، در میان ما و جوانان « درز» ایجاد کند حتی اگر کدام پروژه یی داشته باشند. کس نمیتواند عشق های خالصانة بچه های «حلقة زلف یار» را ـ که بااحترام آنها نیز آغشته است ـ نسبت به من کم کند و من نیز آنها برابر اولاد ِخود دوست دارم بدون هیچ توقعی و همیشه آنها را به مطالعة بیشتر ، جرو بحث در بارة شعرو ادبیات وسرودنِ بیشتر، تشویق میکنم .
با اینکه وحید نوشته است که « عادی ترین نثر امان پویامک، بسیار شاعرانه تر از برخی سروده های مجیر است » معلوم نیست وی درفکر ثابت کردن چیست؟ کدام نثر و کدام شعر؟؟؟ شاید چنین باشد . پویامک استعداد خوبی به نوشتن دارد. اما افسوس که از زبان وارسته معرفی میشود. زیرا وارسته صلاحیت زدن همچو حرف هارا به راستی ندارد . اگر این حرف هارا داکتر حامد میگفت به نظرآدم مهم میآمد. من هم میتوانم بگویم که باتوجه به بیشتر از ده سال شاعری، شعر های وارسته ضعیف تر از شعرهای« نصیر ندیم » ـ که تازه به شعر روی آورده است ـ میباشد؛ فرق ادعای من و وحید این است که من میتوانم این ادعا خود را ثابت کنم.
علی حیدر وحید مسوول اداری و مالی انجمن قلم افغانستان است و از این بیم دارد که مبادا انجمن قلم ، به خاطر اینکه کتاب های ضعیف و معیوب را درزمینة شعر منتشر میکند، زیرسوال برود به این سبب میخواهد توجیهاتی برای کتاب « یک روز مانده بود به پایان عاشقی » ببافد . درحالیکه چندی پیش انجمن ادبی مرزا بابر، محفل نقدی برای کتاب کاوه جبران ، با اشتراک اکثریت جوانان « حلقه زلف یار» برگزارکرد که از سوی ابراهیم امینی گرداننده گی میشد. در این محفل صاحبنظران شعرو ادبیات در بلخ، انجمن قلم را جداً زیرسوال بردند که چراهمچو آثارناقص را چاپ میکند. این زمینه نیز نیاز به یک مقالة مفصل دارد که خواهم نوشت.
دربارة کاوه جبران، دیدگاه های من هیچ تغییری نکرده است ؛ در این زمینه وحید جان میتواند به تشویش های خود ادامه بدهد و من با جبرانِ عزیز ، روبه رو هستم او خود میداند که چه کند و لحن من همیشه، مثل لحن ِ نقد ِ برجبران نیست.
وحید وارسته که نفسی هم در وادی « نقد» و نظر، نکشیده است می خواهد آب هایی را گِل آلود کند تا باشد ماهیی به دستش بیاید ، شاید این ماهی فندی باشد یا شاید چیزی دیگر ...
بسیاری ازبیت های مرا که وحید جان معتقد است ، ضعف، در رساندن آنچه میخواهم بگویم دارند، باز هم مشکل درخود اوست بخصوص در گرفتن. زیرا نوع خوانش او معلوم نیست بر بنیاد چیست و چگونه است ؟ دردیدگاه های معاصر مخاطب با متن ادبی با سه روحیة ذیل ارتباط برقرار میکند.
الف: خواننده تلاش میکند با مطالعة متن به « نیت موءلف برسد»
ب : خواننده تلاش میکند معانی پنهان متن را دریابد.
ج: خواننده با مطالعة متن، دنیایی از گمانه های خود رادر پیوند به فضای متن، می آفریند.
آقای وحید از این مسایل بی خبر است و« خوانش » جدیدی را اختراع کرده که به خاطر یافتن مشکل وزنی و یا دستوری به سراغ متن می رود و درنتیجه ، خود را سرگردان میسازد.
مثلاً در این بیت
« هرگاه چه رازیست که درپردةپندار»
فشار و تاکید اصلی بر « چه رازیست » است، نقطة عطفِ این بیت، از چشم انداز عاطفه ، همان « راز » است که با ساختار زبانی من برای عَلَم کردن آن ، کارِ درست شده است . اگر مطابق خواست وارسته آن را اینسان
« درپرده پندار چه رازیست که هرگاه »
تغییر بدهم هدف من یک جا با عاطفه، در آن بیت ، ضربه میخورد. « هرگاه » و « پرده پندار» کمک کننده ها استند به این که « رازیست» شدید تر و عاطفی تر عمل کند. اگر وارسته با روانشناسی شعر آشنا میبود با توجه به شگرد های شعری حاکم درشعر های من، چنین پیشنهاداتِ ساده لوحانه یی را نمیکرد و برای او لازم نیست که جز در مواردی مثل پَرش های وزنی و کاستی های دستوری، به « لین های شش هزار» هم دست بزند. او میگوید که « تو » ی اول را دراین بیت باید بردارم.
یاباید در بادیة درد تو میرم
یاباید در هاویة بیم تو باشم
و مرا خنده میگیرد! چراکه تکرار « تو» موسیقی و زمینة عاطفی شعر را تقویت میکند و نیروی القای آن درمخاطب را بالامیبرد؛ اگر فضا وامکانات این شعر اجازه میداد من ده باردیگر « تو » را تکرارمیکردم تا مخاطب بر هدف من از « تو» متمرکز تر میشد و این از شگردهای زبانی شعر امروز است، دربسا موارد شاعردقیق، با کشف های شگفتِ شاعرانه، از دنیاهای ناشناختة « خیال» « پرازیت» هایی در فرایند زبان عادی پخش میکند و به همین سبب شعر ناب ، سرشار از لحظات ناآگانة شعور است و این که آقای وحید شعر «ناب» را نمی داند گناه من چیست؟
دربرابر بسیاری از پیشنهادات دیگر علی حیدرِ وارسته چاره یی جز خنده ندارم مثلا او بیت زیر را
« مرا بهار شدی ، سبز وبی کران کردی »
اینگونه پیشنهاد می کند.
« شدی بهار ،مرا سبز و بی کران کردی » !!!!!!!!!!
چیزی مهم دیگر اینکه آقای وارسته بسیاری از اشارات، در زمینة کاستی های دستوری و وزنی رااز نقدِ صالح محمد خلیق بر « آشقته تر ازباد» گرفته است که ماه ها قبل از نوشتة او در دسترس وی قرار داشت و در وبلاک نویسنده نیزوجود داشت و او اینراهم نمی داند که « نقد » مثل یک اثر پژوهشی است و کسی اگر ازآن استفاده میکند باید خواننده را به اصل منبع راجع کند. بخشی از مشکلات دیگری که وحید اشاره کرده است و زحمت کشیده است ، بر میگردد به « تایپ » و « پروف » و مسایل تخینکی مثلا دراین بیت
بودن از « این » دقایق بهتر نمی شود
که در کتاب « این » از تایپ ، افتاده است در مورد بعضی از بیت های دیگر باید بگویم که من چنان غرق در یک کشف شاعرانه میشوم که وزن، مشکل پیدا میکند و دیگران مرامتوجه میسازند مثلاً این بیت ها
چشمان تو دو دشت ِ پر از آهوان مست
میخانه های شب زده با مردمان مست
میخانه های شبزده سرشار از غزل
میخا... نه ، خوابگه شاعران مست
اگروحید خفه نشود، با چنین کشفِ شگفت، بگذار وزن بلگند. فقط هوای ـ تصویر میخانه های شبزده با مردمان مست را ـ بایدداشته باشیم !
وارسته باید بداند که هیچ شاعر از ضعف و کاستی عاری نیست، و وظیفة منتقد است که درکنار زیبایی ها به کاستی ها هم اشاراتی داشته باشد اما اگر با « روحیة عیب پالی» مثل او ، به دیوان بزرگترین شاعران هم برویم، چشم ما از عیب پُر خواهد شد. من در قسمت کسی تمسخر نکرده ام و از هر چه گفته ام میتوانم دفاع کنم اما وحید از بسیاری حرف های خود دفاع نمیتواند. گاهی اگر لحن من تند بوده این تندی لحن باعث دروغگویی و « تهمت» زدن به کس نشده است؛ مثلیکه وی بهتان هایی در پای من بسته است مثل « استعداد کُشی و خود بزرگ بینی و... » بسیاری از بیت های دیگر را آقای علی حیدر آورده است اما درباره آنها حرفی بیان کرده نتوانسته است وحتما بالای خود هم قهر شده باشد که چرا در باره «تخیل»، «شگردهای زبانی» ، «عاطفه» و ده ها مسالة دیگر مطالعه نکرده است و در بیت هایی هم از حشوی قبیح و ملیح صحبت کرده است که فقط برای خودش خنده دار نیست بلکه همه را به خنده می آورد. مثلا در این بیت
یک آرزو شگفتن و یک کوچه باغ عطر
درجانت ای شگوفه خوشبو نشسته است
وحید « یک کوچه باغ عطر » را حشو فکر کرده است، باید از کسی پرسان میکرد به راستی عرق کردم.
یا
به جانم ماتمی آرد ، ندیدن های پیدایت
چه رازی مبهمی دارد، تبسم های پنهانت
علی حید ر نمی داند که وقتی صفت مبهم را به « راز » بدهیم حشو نه بل « قیامت کلمات» شکل میگیرد آنهم در پیوند شان به تبسم که با ابهام و راز ، ارتباطی غریب ِ شاعرانه پیدا میکند؛ می گذرم از تناسبات موسیقایی « ماتم» و مبهم « پیدا» و « پنهان » « آرد » و « دارد » و ... به سبب محدودیتِ صفحات ـ ترنم ـ نمی توانم همه بیتهارا برای او تشریح کنم.
درست است که کاستی ها یی در شعر های من بوده و است، اما من شگردهای زبانی و کشف های شاعرانه یی زیادی دارم که وحید جان ظرفیت یافتن آنهارا در خود سراغ ندارد. وقتی شریف سعیدی، در باره من گفت : « درشعر های تو کشف های شاعرانة تکان دهنده زیاد است » و سیدرضا محمدی مطرح کرد که « مجیر در شعر پیشرفت کرده است » و یازمانیکه استاد عصیان، نوشته که « کارشاعری مجیر سیر صعودی دارد» و زمانیکه به نقل از داکتر حامد شنیدم که گقته است « مجیر به معنی واقعی کلمه شاعر است » و زمانیکه استاد فرزاد با خوانش شعر هایی از من اشک میریزد و زمانیکه استاد واصف باختری پیش از سلام و علیکی یکی از شعر هایم را برایم زمزمه میکند ، حالا وحید جان بگوید من حرف ها او را گوش کنم یا ازاین بزرگان را . با اینهمه من هم شاگردی در دبستان شعر هستم و برای تازه گامان تنها تجربه های خود را انتقال میدهم و کسانی مانند علی حیدر میتوانند از حسادت برای خودشان آزار خلق کنند.
با توجه به این مسایل اگر وحید وارسته، ـ بدون پروژه ـ جوانان شاعربلخ را دوست دارد، نباید ذهنیت آنها را نسبت به من یا کسی دیگر، مشغوش سازد، زیرا هنوز در بلخ، حرف اول ، پیرامون شعر و ادبیات را من و دوستان بزرگوار دیگرم می زنیم. اگر قرارباشد کسی از بیرون بیاید مسایل را از ما خواهد پرسید. چنانچه شریف سعیدی در روزهای بودنش دربلخ ، با من بود و من در بارة درخشش جریان شعرو ادبیات جوان، دربلخ، برایش صحبت های لازم را کردم . وسواس های وارسته در ارتباط به وزن و دستور زبان به جا است اما ای کاش او این وسواس هایش را درارتباط به کتاب استاد واصف باختری ( نردبان آسمان ) ـ که از سوی انجمن قلم افغانستان چاپ شده است ـ به خرج میداد که درهر صفحة آن ده مورد اشتباه تایپی و تخنیکی وجود دارد که این بزرگترین ستم به استاد واصف باختری است؛ و من دراین مورد مقالة مستند و مفصلی خواهم نوشت.
برای نویسنده گان افغانستان ، فاجعه یی بزرگتر از این نیست که جوانی به خاطر آشنایی متعارف با زبان انگلیسی، درسطح رهبر ی نهاد هایی مثل « انجمن قلم افغانستان » قرارداشته باشد، ما نباید از وزارت اطلاعات و فرهنگ شکایت کنیم. اینکه وارسته گفته است که من نباید دیگر نقد نوشته کنم ، مثل این است که من به او بگویم که «بروت هایت را کَل کن ! » و به ترتیب درحریم علایق و ذوقیات وی مداخله نمایم.
شاید وارسته در بارة من باز هم بنویسد، اما حرف من با او در زمینة شعر و ادبیات ختم است، به سبب بی اطلاعی وارسته من نتوانستم بحث های عمیق تر دربارة شعر را با او در میان بگذارم. تا رسیدن کتاب دیگر من به دست او، از وی میخواهم با تغییر عینک سیاه بد بینی خود ، یک مقدار در بارة نقد بخواند یالا اقل چند موضوع عمده را از داکتر حامد بپرسد؛ تا بیشتر از این پردة بی خبری و ماجرا جویی خود را بالا نکند و یا منتظر باشد که نقد تازة من بر کتاب تازة خالده جان فروغ را نیز به دست آورد. در پایان برای علی حیدر وحید ـ که حرف هایش مثل نامش «حیدر » است ـ با آرزوی دل پاک و روح شاعرانة عاشق، تنها این را میگویم که
« و اما تو اگر خاموش بنشینی ثواب است »
وهاب مجیر
مزارشریف 1386
